امروز دو تا از دوست های ۵-۶ سالگی رو دیدم…بعد از ۱۸-۱۹ سال که هر کدوممون یه طرف این دنیا پرت بودیم…دو تا پسر بچه تخس و شیطون که حالا بعد ۱۹ سال واسه خودشون موقعیت های مختلفی پیدا کردن… بزرگ شدن… قد کشیدن…
نشستیم و ساعت ها حرف زدیم…آلبوم آوردیم و خاطراتمون رو مرور کردیم … شیطنت هامون رو… کارتن هایی که می دیدیم … خاله مژگان… خاله شهره… دوستامون… …بهنوش… گلنار… کوشا… بهار… امیر… ثمر… هلیا… آناهیتا… محمدرضا… حسین… نون پختن… خواب بعد از ظهر… اردوها… دعوا سر اینکه کی جلوی ماشین بشینه…عمویی که آکاردئون می زد… خانم داوودی مدیر
خندیدیم … خندیدیم و خندیدیم …. و فهمیدیم مایه تعجب همه شدیم… هیچ کس باور نمی کرد ما با این صمیمیت و احساس آشنایی دو ستایی هستیم که بعد ۲۰ سال همدیگر رو دیدیم …
آخ اگه بدونی چقدر دلم گرفته…یه بغض دارم و یه عالمه گریه…
