بالاخره اعتراف کردم…
و می دونی الان چه حسی دارم؟
حس دختربچه ای که تا مچ دستش رو کرده تو شیشهء مربا…
و از بین انگشتهای مربایی که جلو صورتش گرفته، تصویری شبیه بابا لنگ درازی که خطکش دستشه میبینه !
یا باید انگشتامو لیس بزنم، مثل بچه آدم وایستم کتک بخورم !
یا باید فرار کنم تو راه کلک انگشت های مربایی رو بکنم !
در هر دو حالت اون مربا نیست، کوفته !
Baby take a Seat
If I made u feel second best, I’m so sorry I was blind, u r always on my mind
باشه باشه…قبول…راست می گی…آدم کمترین انتظاری که از دوستای خوبش داره اینه که این روز فینگلی رو یادشون نره…ولی من یادم نرفته بود…یادم بود…نمی دونم…نه که نبود…بود…ولی…
اینا همش توجیحه…من یه دوست فراموش کار بی شعورم…یه دوست درگیر و خودخواه…
تولدت مبارک…تولدت مبارک دوست خوب و مهربونم…کسی که همه جا و همه جور…تو شادی و غم ها با منی…
از من نرنج…
If I could turn back the time
امروز دو تا از دوست های ۵-۶ سالگی رو دیدم…بعد از ۱۸-۱۹ سال که هر کدوممون یه طرف این دنیا پرت بودیم…دو تا پسر بچه تخس و شیطون که حالا بعد ۱۹ سال واسه خودشون موقعیت های مختلفی پیدا کردن… بزرگ شدن… قد کشیدن…
نشستیم و ساعت ها حرف زدیم…آلبوم آوردیم و خاطراتمون رو مرور کردیم … شیطنت هامون رو… کارتن هایی که می دیدیم … خاله مژگان… خاله شهره… دوستامون… …بهنوش… گلنار… کوشا… بهار… امیر… ثمر… هلیا… آناهیتا… محمدرضا… حسین… نون پختن… خواب بعد از ظهر… اردوها… دعوا سر اینکه کی جلوی ماشین بشینه…عمویی که آکاردئون می زد… خانم داوودی مدیر
خندیدیم … خندیدیم و خندیدیم …. و فهمیدیم مایه تعجب همه شدیم… هیچ کس باور نمی کرد ما با این صمیمیت و احساس آشنایی دو ستایی هستیم که بعد ۲۰ سال همدیگر رو دیدیم …
آخ اگه بدونی چقدر دلم گرفته…یه بغض دارم و یه عالمه گریه…
