رم دادن صید خود از آغاز غلط بود…
حالا که رماندی و رمیدیم …رمیدیم…
چرا این همه که از تغییرات جوی و آب شدن یخچال های قطبی می ترسن , از بغض خفه شده و چشم های گریون نمی ترسن؟
پی نوشت : آقای پلیس اینترنتی! روی سخنم با آمریکای جهانخوار شیطان صفت کثیف پلید دروغگوی بد بد بد می باشد
موهای بلوندش رو با یه حرکت از روی صورتش کنار زد و چشماش رو که دیگه سایه و خط چشم کمکی به پنهان کردن عصابنیتش نمی کرد گشاد کرد و گفت : “پررو پررو …تو چشم من نگاه می کنه می گه به جا نمی آرم شما رو…!!!”
منم که سختم بود اون لحظه حرف نزنم به دستاش اشاره کردم و گفتم: “خب می بردیش انگشت نگاری”…بعد هم زل زدم به آسمون که یعنی من یک آدم بی منظورم اصولا!
پی نوشت : یه موقع هایی یه آدم هایی پیدا می شن حرص دادنشون ملسه…این دختره موبلوند یکی از همون هاست…
بچه که بودم فکر می کردم یک پر نارنگی کوچولوتر از همسایه هایی که بهش چسبیدن , بچهء نارنگیه و اون دو تا پر بزرگ ها هم پدر مادرش ان….
شاید باورت نشه ولی وقتی یه بچه نارنگی پیدا می کردم غم دنیا می اومد سراغم…از اینکه باید یه بچه نارنگی بخورم عذاب وجدان می گرفتم …از اینکه مجبور بودم جلو چشمش پدر و مادرش رو بخورم احساس شرم می کردم…
خلاصه …کلی با خودم کلنجار می رفتم…آخر هم اول پدرش رو می خوردم…بعد مادرش رو…بعد فکر می کردم این کوچولو چه گناهی داره که باید اینقدر زجر بکشه؟…پدرش رو بخورن…مادرش رو بخورن…تازه خودش رو هم بخورن…اونم با درد!!!
خب…نمی تونستم نخورمش…چون قطعآ بدون پدر مادرش زنده نمی موند…تنها کمکی که می تونستم این بود که دردش رو کم کنم…پس به جای گاز زدن…به زور قورتش می دادم…!!!
و بارها و بارها…این بچه نارنگی ها تو گلوی من گیر کردن و چند باری نزدیک بود انتقام پدر و مادشون رو بگیرن…
آهان…اینا رو نوشتم چون الان اینجا توی این بشقاب سه تا بچه نارنگی هست که پدر مادراشون رو خوردم…و با توجه به اینکه تعداد بالاست…مطمئنم که قادر نیستم همشونو قورت بدم…و البته اینم مطمئنم که تا آخر عمرم هیچ بچه نارنگی رو گاز نخواهم زد…
حالا از اینا گذشته , امروز منو رسما برای شرکت در یک جلسه کاری دعوت کردن…و من ندید بدید جلسه نرفته کلی حس پرواز گرفتم…از این به بعد اگه زنگ زدی برنداشتم…تو جلسه ام…
گرگم به هوای پر سر و صدایی به راه انداخته اند قطرات بغض شکسته ابرک غمگین این روزها…
من اما دلتنگ نیستم