![]()
جمعه…۹ اسفند ۱۳۸۷…چیتگر
نمی تونم تمرکز کنم…رو هر کدوم از حس های چشایی ,لامسه, بینایی , بویایی , شنوایی سوئیچ می کنم شبکه هشت می آد! …
همسایگان محترم!
به اطلاع می رسانم دخترک طبقه بالایی هم به تازگی پیانو خریده…من از همین تریبون هرگونه ارتباط خود را با شاهکارهایی که می شنوید شدیدآ تکذیب می کنم!
آقای ولنتاین!
انگیزه ملت از هدیه عروسک هایی با شمایل شیطون,میمون,سگ,گاو,گوسفند,کره الاغ و… به هم در روز عشق چیه؟
آقای داروغه!
دروغ می گوید! قیافه اش داد میزند که هیچ شباهتی با روزهای اولم ندارد
من و مادام موسفید طبقهء پایین به یه همزیستی مسالمت آمیز رسیدیم…
اون دنگ و دینگ نواختن های بی سر و ته منو تحمل می کنه…منم هیچوقت دعوت به قهوه اش رو وقتی سعی دارم پاورچین پاورچین خودم رو به طبقهء دوم برسونم و گیرم میندازه…رد نمی کنم…
![]()
خورده زمین و رفته خونه پسرش…این چند روزه وقتی برمی گردم خونه, گوشامو تیز می کنم و پله ها رو آروم آروم می رم بالا بلکه صدای باز شدن زنجیر و قفل در رو بشنوم.. بلکه بیاد بیرون و با لهجهء با نمک ارمنیش صدام کنه…
دلتنگشم عجیب…نمی دونم معتاد شیرینی خودش شدم یا تلخیه قهوه هاش…
هیچ ربطی بین کوتاه کردن موهام با کج و کوله شدن صورت پدرم وقت لبخند زدن و اظهار این نکته که ”از شرقیتت خارج شدی”…نمی بینم! شاید می خواست بگه شکل آفریقایی ها شدی و ترسید دلم بشکنه!…؟!
شاید اگه بهش می گفتم آقای موش برای بردن دندونم نیومده…متوجه می شد دیگه وقتشه با واقعیت های کریح (کریه؟! کریحه؟ کریهح؟ کرعیح؟کرحیح؟کرهیه؟) زندگی مواجه بشم…مثلا اینکه : “عزیزم ! چه زشت شدی!”
حالم را بهم می زند دنیای این بزرگتر های دماغ سر بالا…..
بزرگ هایی که چشم هایشان پشت عینک آفتابی…بوی گندشان پشت عطرهای گران قیمت…موقعیتشان پشت دروغ…خیانت هایشان پشت خنده های دلقک گونه …حسادت هایشان پشت محبت های بی سر و ته و خودشان پشت یکدیگر پنهان اند…بزرگتر هایی که حتی موش هم دندان هایشان را نمی برد!!!
امشب هم این دندان لعنتی را زیر بالشم خواهم گذاشت…