Now that i’m going,now that i’m growing,now that i’m knowing

پشت سرم دست می زنه و با لبخند می گه : “می شه یه روز مثل انوشیروان روحانی بزنی؟”…مادربزگ دوست داشتنی من با این رویای دست نیافتنی از عمق وجودم متاسفم که نوهء خرفتی مثل من داری…متاسفم…

۲۷ آذر ۱۳۸۷

Ambitious

یه روزی…یه جایی…یه جوری…یه کسی…یه چیزی…صبر داشته باش…صبر داشته باش…

۱۳ آذر ۱۳۸۷