در پاتوق پیاده روی گه گدارانهء من فقط صدای ویژویژ ماشین میاد…کیلومترها باید بری و شانس باهات یار باشه تا آدم در حال راه رفتن ببینی…خدا رو شکر که هنوز ماشین نخریدم, پا دارم و شانس یار من نیست…
Baby take a Seat
بالاخره اعتراف کردم…
و می دونی الان چه حسی دارم؟
حس دختربچه ای که تا مچ دستش رو کرده تو شیشهء مربا…
و از بین انگشتهای مربایی که جلو صورتش گرفته، تصویری شبیه بابا لنگ درازی که خطکش دستشه میبینه !
یا باید انگشتامو لیس بزنم، مثل بچه آدم وایستم کتک بخورم !
یا باید فرار کنم تو راه کلک انگشت های مربایی رو بکنم !
در هر دو حالت اون مربا نیست، کوفته !
