I know a magic Dolphin,is swimming above the World

“شب ها من پیش آبجی منیژ می خوابم. روی پشت بام. منیژ هفتاد و پنج تا ستاره دارد. من چهل و دو تا. تا یک ستاره جدید پیدا می کنیم , آبجی زود آن را برمی دارد برای خودش . منیژ همه ستاره های پر نور را برداشته برای خودش . شب ها وقتی می خواهیم بخوابیم من توی تاریکی یواشکی موهاش را می گذارم توی دهانم . منیژ دوست ندارد با زبانم با موهاش بازی کنم. اگر بفهمد موهاش را گذاشته ام توی دهانم می زند توی کله ام و تا سه روز با من حرف نمی زند. تازه, بعد از سه روز می گوید تا دوتا از ستاره هایم را به او ندهم آشتی نمی کند. برای همین است که روز به روز ستاره های من کمتر می شوند و ستاره های منیژ زیادتر. دست خودم نیست , من موهای منیژ را بیش تر از هر چیزی توی دنیا دوست دارم . یعنی اول موهای منیژ را دوست دارم , بعد مادرم را , بعد …نه! اول مادرم را دوست دارم , بعد موهای منیژ را ,بعد خود منیژ را, بعد ستاره ها را….!”

“دیروز عصر منیژه با دفتر مشقش محکم زد توی سری عیدی خپل. عیدی به من گفته بود منگل و منیژ هم محکم زد توی سرش و گفت منگل خودش است و آن گربهء زشت دم بریده اش. من که چیزی نمی دانم. منظورم این است که من هیچ چیز نمی دانم. من فقط بلدم نان و یخ بخرم. یعنی پول ها را میدهم عباس آقا و او هم نان ها را می گذارد توی دستم , اما من برای اینکه دست هایم نسوزد آن ها را می گذارم روی سرم . تا برسم خانه کله ام آتش می گیرد. یخ را هم وقتی می خرم می گذارم روی سرم , اما تا برسم خانه نصفش اب شده و پیراهنم را خیس خیس کرده است. به جز اینها من هیچ کاری بلد نیستم. حتی بلد نیستم ستاره هایم را بشمرم. ستاره هایم را همیشه منیژ می شمرد. …”

“من حتی نمی دانم منگل یعنی چه؟…اما لابد حرف خوبی نیست…..”

تهران در بعد ازظهر – مصطفی مستور

۰۲ شهریور ۱۳۸۹

Tell the Truth,or some one will tell it for you

فکر کن تو بی خبری کامل تالاپی می ندازنت وسط یه ماجرا که نتیجه حضور تو به وضوح روشنه…و جواب چشم های گشاد شدهء تو می تونه این باشه که   “واقعا معذرت می خوام…اصلا بهش فکر نکرده بودم…نمی دونستم اینطوری می شه”…حرف ها و سوالاتی می شنوی که هیچ هدفی غیر از آزار دادن دنبال نمی کنند…چیزهایی می بینی که تمام وجودت رو مچاله می کنه و قلبت رو فشار می ده…

رد شدن , نشنیدن و ندیدن قابلیت هایی که تو گذر زمان به آدم ها اضافه می شه…جایی که مفهمی حفظ آرامش درونی از هر کس و هر چیزی بیشتر می ارزه…

حلا بگو ببینم…چه رابطه ای بین تو و این ننه گربه و بچه های کنگر خورده و لنگر انداخته توی پارکینگه؟

۰۱ شهریور ۱۳۸۹

Funny Little World

فهرستی از دستاوردهای من بعد ده روز غار نشینی در پی وارد شدن به تمدن شهر نشینی و سر در آوردن از نشر چشمه به دلیل قلیان احساسات نستالژیک :

  1. تهران در بعد از ظهر                                          مصطفی مستور
  2. زندگی جای دیگری است                                     میلان کوندرا
  3. زنانی که با گرگها می دوند                                  دکتر کلاریسا پینکولا استس

راستی…ننه گربه سیاهی دو تا بچه سیاه سفیدش رو آورده پارکینگ خونه جا خوش کرده…از شواهد پیداست پدرشون سفید بوده که فعلا رویت نشده…

۳۱ مرداد ۱۳۸۹

Thirteen Horses

: One Of My Favourite Songs From  Alexander Rybak

thirteen horses swimming in the sea
Waiting for someone to find them
Their ship is gone and now they are alone
With water everywhere around them

The men were saved from the sinking ship
Right before it started to burn
And while they’re safe their loyal friends need help
Patiently waiting for their turn

13 horses swimming in the sea
They don’t even know it’s pointless
The pride remains but this time it won’t help
They used to be so tall and suddenly they’re small

There’s a couple way too far behind
Soon they will be out of sight
But then who cares, they’re dying anyway
All of them are doomed this night

11 horses swimming in the sea
The sea they thought was just a river
They’re used to this, it’s probably just a race
That helps to ease their minds, but where’s the finish line?

The night grows dark, the body wants to rest
It hurts to breathe and still they do their best
They want to live no matter for how long
Their thoughts have disappeared ’cause now they’re pretty scared

7 horses struggling in the sea
Waiting for someone to find them
They don’t look back ’cause what’s the point of that
There is only death behind them

They cry for help but help will never come
They don’t know where to swim or what they’re swimming from
They try to swim some more when panic starts to spread
They’re swimming into shore but only in their heads

The 3 last horses dying in a sea
Shouting of their cries for no one
They’re born to win, they’re screaming in their hearts
The strength of thousand men, they’re fighting ’till the end

The sun is up, birds are everywhere
They’re flying high, surfing in the air
It’s nice to live when life is such a bless
One horse that swims it seems to be the last

The 13th horse has always been the best
His owner will be proud but now he wants to rest
He’s longing for his home, the girl will give him food
Good boy she’ll say, together they will play

13 horses swimming in the sea
Soon they will be gone forever
And while they swim one thing still remains
And that’s the hope that never dies
It never dies, it never dies

۳۰ مرداد ۱۳۸۹

!!!I’m so sorry you are dying,I’m going to hug you now

ده روز گذشت…من موندم و آینه و چاله چوله های یادگاری…

بهتر از این نمی شد چال روی چونه ام از تنهایی در بیاد!!!

۲۹ مرداد ۱۳۸۹

There’s nothing to fear but fear itself

از درس و دانشگاه فارغ  و آبستن آبله مرغان شده ام…

یا جای من است یا آینه…

۱۹ مرداد ۱۳۸۹

Irenic

.Time Can Never Mend a Careless Whisper Of a Good Freind

۱۹ تیر ۱۳۸۹

ViViDenT Cube

تولد شش سالگیت مبارک وبلاگکم

۱۸ تیر ۱۳۸۹

I’m gonna get over it

یه اشاره کافیه تا همیشه یادم بمونه دیروز چه جوری مچاله شدم….
هیچ وقت دوست ندارم ۱% حسی که من دیروز مزه مزه کردم تجربه کنه…حتی ۱%

۱۷ تیر ۱۳۸۹

Muddled in this french coffee

تماس های تلفنی…بی جواب
چراغ ها…خاموش
در زدن ها…بی جواب
سکوت…سکوت…بی خبری
و قفلی که شکسته شد…
مادام مو سفید و مهربون من رفته بود…
آرومه آروم…تنهای تنها…

۱۴ خرداد ۱۳۸۹