Chaccone

یادمه پنج شش  ساله که بودم هر وقت احساس تنهایی می کردم یکی از عروسک هامو بر می داشتم یه مدت طولانی بهش زل می زدم و از خدا می خواستم معجزه کنه تا عروسکم زنده شه و باهام حرف بزنه…نمی دونم حالا خدا دلش به حال ساده لوحی من می سوخت جدی جدی معجزه می کرد عروسکه زنده می شد با من حرف می زد…یا من تو خریت بچگی فکر می کردم زنده شده حرف می زنه…خلاصه که کلی درددل می کردم و بعدم ازش قول می گرفتم به کسی نگه!

بیست ساله گذشته…ساعت سه و نیم صبحه…خدایا معجزه کن یکی از این عروسک ها زنده شه باهام حرف بزنه…

گاهی وقت ها بعضی چیزها اونقدر ناراحت کننده و دلگیر کننده اس که حتی برای بالا آوردنشون باید گوشهای خودتو بگیری.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

Backlog

همه
لرزش دست و دل‌ام
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،

پروازی ،

نه گریزگاهی گردد.


آی عشق….

آی عشق چهره‌یِ آبی‌ات پیدا نیست.


و خُنکایِ مرهمی
بر شعله‌یِ زخمی

نه شورِ شعله بر سرمایِ درون.

آی عشق

آی عشق چهره‌یِ سرخ‌ات پیدا نیست.

غبارِ تیره‌یِ تسکینی
بر حضورِ وهن
و دنجِ رهایی
بر گریزِ حضور،
سیاهی
بر آرامشِ آبی
و سبزه‌یِ برگ‌چه
بر ارغوان

آی عشق

آی عشق رنگِ آشنای‌ات پیدا نیست.

۲۵ فروردین ۱۳۹۱

…And I Lust

روزایی هم هست…

که صبح ها تو آسمون ستاره می شمرم…

به همشهری های اخمالو لبخند می زنم …به بچه های خوابالو که ماماناشون کشون کشون میبرنشون مدرسه چشمک…

روزایی هست که مهربونتر می شوم با آدمایی که حرص دادنشون ملسه…

عطش دلستر می گیرم…هوس لواشک و آلوچه می کنم…

روزایی که زیر لب آواز می خونم و انگشتام هر از گاهی ضرب می گیرن…

روزایی که غمگین ترین آهنگ ها ریتم نی ناش ناش به خودشون می گیرن …

روزایی که اگه رو نوک پاهام بلند شم و سرمو بلند کنم و دستمو بالا ببرم ، نوک انگشتام آسمونو لمس می کنه…

روزایی که خدا خیلی نزدیکه…

۲۶ آذر ۱۳۹۰

Embraced by Drakness

بعضی روزها ناخودآگاه بیشتر متوجه آدم های اطراف میشم…

آدم هایی که توی تاکسی محکم کیفشون رو بغل و خودشون رو جمع کردن…اونایی که میله های اتوبوس رو سفت گرفتن و اخم کردن…آدم هایی که تند تند از ورودی های مترو داخل و خارج می شن…همین همشهری هایی که بی توجه و سریع از کنار هم رد می شن…

و شاید باور نکنی…حسی پیدا می کنم شبیه ترس…از تک تکشون….

گاهی دلشوره می گیرم از فکر کردن و نگاه کردن به آدم هایی که می شناسمون…و یا حتی دوستشون دارم…

قبل ترها…

اینجور موقع ها…دوست داشتم برم یه جای دور…یه جای خیلی دور…دور …دور…دور…

اما الان حتی دوست ندارم دور شم…

دوست دارم چراغ ها رو خاموش کنم….توی زاویه دار ترین گوشه اتاقم  بشینم و زانوهامو محکم تو بغلم جمع کنم و یه نقطه بشم…

یه نقطه…

۲۲ آذر ۱۳۹۰

Everwake

این آفتاب پاییزی لعنتی دست بردار نیست…

نه پارچه ای که جلوی پرده سنجاق کردم…نه بالشی که روی صورتم تا مرز خفگی فشار می دم… نه این چشم بند مسخره …..حتی پتو به این کلفتی که غرغر کنان سرم رو زیرش پنهون می کنم…حریفش نمی شن!

نمی فهمه خواب دارم….عجیـــب….خـــــواب دارم…..زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد…

۲۰ آبان ۱۳۹۰

Penumbra IV

تو می تونی اون…

اون یکی …

حتی اون یکی…

یا  اون…

اونو…

همه رو…دوست داشته باشی!

اما این یکی رو نه!

مال منه.

۱۶ آبان ۱۳۹۰