یادمه پنج شش ساله که بودم هر وقت احساس تنهایی می کردم یکی از عروسک هامو بر می داشتم یه مدت طولانی بهش زل می زدم و از خدا می خواستم معجزه کنه تا عروسکم زنده شه و باهام حرف بزنه…نمی دونم حالا خدا دلش به حال ساده لوحی من می سوخت جدی جدی معجزه می کرد عروسکه زنده می شد با من حرف می زد…یا من تو خریت بچگی فکر می کردم زنده شده حرف می زنه…خلاصه که کلی درددل می کردم و بعدم ازش قول می گرفتم به کسی نگه!
بیست ساله گذشته…ساعت سه و نیم صبحه…خدایا معجزه کن یکی از این عروسک ها زنده شه باهام حرف بزنه…
گاهی وقت ها بعضی چیزها اونقدر ناراحت کننده و دلگیر کننده اس که حتی برای بالا آوردنشون باید گوشهای خودتو بگیری.
