…And I Lust

روزایی هم هست…

که صبح ها تو آسمون ستاره می شمرم…

به همشهری های اخمالو لبخند می زنم …به بچه های خوابالو که ماماناشون کشون کشون میبرنشون مدرسه چشمک…

روزایی هست که مهربونتر می شوم با آدمایی که حرص دادنشون ملسه…

عطش دلستر می گیرم…هوس لواشک و آلوچه می کنم…

روزایی که زیر لب آواز می خونم و انگشتام هر از گاهی ضرب می گیرن…

روزایی که غمگین ترین آهنگ ها ریتم نی ناش ناش به خودشون می گیرن …

روزایی که اگه رو نوک پاهام بلند شم و سرمو بلند کنم و دستمو بالا ببرم ، نوک انگشتام آسمونو لمس می کنه…

روزایی که خدا خیلی نزدیکه…

۲۶ آذر ۱۳۹۰

Embraced by Drakness

بعضی روزها ناخودآگاه بیشتر متوجه آدم های اطراف میشم…

آدم هایی که توی تاکسی محکم کیفشون رو بغل و خودشون رو جمع کردن…اونایی که میله های اتوبوس رو سفت گرفتن و اخم کردن…آدم هایی که تند تند از ورودی های مترو داخل و خارج می شن…همین همشهری هایی که بی توجه و سریع از کنار هم رد می شن…

و شاید باور نکنی…حسی پیدا می کنم شبیه ترس…از تک تکشون….

گاهی دلشوره می گیرم از فکر کردن و نگاه کردن به آدم هایی که می شناسمون…و یا حتی دوستشون دارم…

قبل ترها…

اینجور موقع ها…دوست داشتم برم یه جای دور…یه جای خیلی دور…دور …دور…دور…

اما الان حتی دوست ندارم دور شم…

دوست دارم چراغ ها رو خاموش کنم….توی زاویه دار ترین گوشه اتاقم  بشینم و زانوهامو محکم تو بغلم جمع کنم و یه نقطه بشم…

یه نقطه…

۲۲ آذر ۱۳۹۰

Everwake

این آفتاب پاییزی لعنتی دست بردار نیست…

نه پارچه ای که جلوی پرده سنجاق کردم…نه بالشی که روی صورتم تا مرز خفگی فشار می دم… نه این چشم بند مسخره …..حتی پتو به این کلفتی که غرغر کنان سرم رو زیرش پنهون می کنم…حریفش نمی شن!

نمی فهمه خواب دارم….عجیـــب….خـــــواب دارم…..زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد…

۲۰ آبان ۱۳۹۰

Penumbra IV

تو می تونی اون…

اون یکی …

حتی اون یکی…

یا  اون…

اونو…

همه رو…دوست داشته باشی!

اما این یکی رو نه!

مال منه.

۱۶ آبان ۱۳۹۰

Penumbra III

ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﮐﺴﻲ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺟﻤﻠﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﺎ ﺑﻐﺾﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﭼﺎﻧﻪﺍﺕ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ،ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪﮔﯿﺮ ﺷﺪﯼ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﻪ ﺗﻮﺟﻬﺶ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﻱ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ
ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺯﯾﺮِ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺑﻮﺳﯿﺪﻧﺶ
ﺑﺮﺍﯼِ ﯾﻚ ﺁﻏﻮﺵِ ﮔﺮﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ!
۱۴ آبان ۱۳۹۰

Penumbra II

هـرکه می خواهی بـــاش
این عادت مشترک انسانهاست
تو نیز
روزی
ساعتی
لحظه ای…
احساس خواهی کـرد که
هیچکس
دوستت نـدارد…
۱۲ آبان ۱۳۹۰